سلام سلام
هموفيلم قصه پيل و پيل تنم
رو دست من پر از سوراخ سوزنه
توي دلم اميد دارم يه عالمه
يادم مي ياد اون اولا دكتري بود، با سن و سال، بي ريش سيبيل، موي سفيد، دستاي لرزون، دل پاك.
دكتر فردين يل، استاد هموفيليا، مي نشست اتاق دكترا، شماره مي داد مريضا. غل غله بود توي سالن.
سالن نگو شكنجه گاه شكنجه گاه مادرا
گوش بكنيد قصه ما از زبون استاد ما:
خانم شما، آقا شما، نترسيدا
هموفيلي فقط يه جور مريضيه، يه كمبود توي خونه، توي خون هر آدمي سيزده تا فاكتور موجوده، بعضي يا كه شانس بيارن فاكتورارو همه رو دارن
بعضي يا بدشانسي دارن
بعضي يا بد شانسي رو بعدا" مي يارن
توي حساب كتاب فاكتور آقايون بيشتر شون يه فاكتورو كم مي يارن
واسه همين حساب دارا هميشه پول كم مي يارن
از ترسشون از فاكتورا يه دونه هم بك آپ دارن
دو جور هموفيلي داريم يكيش كه اكتسابيه اون يكي هم وراثت
شما زياد مته به خشخاش نزنيد اون كه به دنيا اومده ديگه شده
آب از سرش هم رد شده
به فكر آينده باشين بقيه فرزندا باشين
مادرايي كه ناقلن همينجوري بچه دارنشن، پدراي هموفيلي بهتره دختر دارنشن
نسخه من جهانيه درسته خطم آبيه از سايه ها فراريه
آفتاب كه بالاتر بياد، صداي قورباغه بياد، پشت سرش خرچنگ مي ياد
فقط يه مترجم مي خواد
نسخه منو كه خونديد علاج كارو مي دونيد
نسخه من چه عاليه آيتم هاشم جهانيه
حامد مرادپور_ بيمار هموفيلي