زندگي براي من و هموفيل خيلي شاد و خوب بود. ما داشتيم ياد مي گرفتيم که چگونه به يکديگر اعتماد کنيم و مانند دو دوست با هم زندگي کنيم.
روزي اتفاقي افتاد که باعث غمگين شدن هموفيل شد. او بايد رازي را به من مي گفت اما فکر مي کرد که من از شنيدن آن ناراحت و عصباني مي شوم، بنابراين من به او گفتم : "يالا زود باش رازتو بگو. ما چطور مي تونيم با هم رفيق باشيم و با هم زندگي کنيم در حالي که به هم اعتماد نداريم. من دوست دارم مشکل تو را بشنوم تا تو را اين طور غمگين نبينم."
به نظر مي آمد خون هموفيل به بيماري به نام هپاتيت ث آلوده شده که به رفاقت ميان من و هموفيل حسادت مي کرد. هپاتيت ث بسيار عصباني شده و شروع به نقشه کشيدن کرده بود. او فکر مي کرد " پسرعمو هموفيل چطور جرات کرده با اين مرد جوان دوست بشه؟!!"
بنا براين او فکر کرد که بايد دردسري بزرگ درست کند و خودش را به ما نشان بدهد. او مي خواست هموفيل را ناراحت کند. او مي خواست پيوندهاي دوستي ما را پاره کند و کاري کند که دوستي ما از بين برود. او مي دانست اگر سخت کار کند مي تواند کاملاً مرا بيمار کند. هنگامي که همو داستان خود را تعريف کرد من احساس ترس کردم. اين ويروس بدذات هپاتيت ث، کي شرش را مي کند و از اينجا دور مي شود.
همو نقشه اي کشيد تا مرا از شرش خلاص کند. او نمي توانست کارهاي زشت اين بدجنس را تحمل کند و هميشه فکر مي کرد که خودش در اين ماجرا مقصر است. پس همو به اينترفرون تلفن کرد. يک دوست خوب و دلير که او موفق شد به آشپزخانه وارد شود و جعبه جادويي را پيدا کند. او مانند يک روباه مکار با زرنگي خود را آرام و با فشار داخل فرآورده کرد !!
او مي دانست کسي نمي تواند او را ببيند و منتظر ماند تا روزي که من نيازمند به درمان شوم.
هووو....
او در رگ من بود و مي خواست آنجا بماند.
او در کبد من ساکن شد. همه چيز آماده بود تا او نقشه خود را انجام دهد. يک ارتش نيرومند داشت.
همو به من گفت : "مي تواني تا آخر به او اعتماد کني."
مردان اينترفرون بسيار ورزيده بوده و قبلاً هم با اين دشمن بدجنس جنگيده بودند. اما من به شجاعت زيادي نياز دارم، چون پيروزي ما قطعي نيست.
با تزريق اين دارو خوبي ها را وارد خونم مي کنم تا با بدي ها بجنگند. اما من مي دانستم که ما بايد پيروز شويم. بعد از ۴ ماه از اين جنگ طولاني، هپاتيت ث پرچم سفيد خود را بالا برد. لشکريان اينترفرون بي باک بودند و اسلحه هاي هپاتيت ث ديگر کارساز نبود.
اينترفرون و هپاتيت ث براي صلح با هم به گفتگو نشستند. اگر هپباتيت ث به سرعت شهر را ترک مي کرد بخشيده مي شد.
هپاتيت ث کفش هايش را به پا کرد و به سرعت فرار کرد و به کنار تپه ها رسيد. هپاتيت ث درسش را خوب ياد گرفت. من شنيده ام که او هنوز هم مي دود و فرار مي کند.
حالا هموفيل و من خوشحال هستيم. من هنوز هم با او دوستي خوبي دارم. ما نمي توانيم رابطه هاي خارجي خونمان را کنترل کنيم اما مطمئناً مي توانيم دوستانمان را انتخاب کنيم. ترجمه : اميد تير اندازي حسيني - هموفيل