بدون تيتر :: www.zendegimagazin.com :: زندگی
بدون تيتر

به روز شده در : شنبه 13 مرداد 1386 - 16:3



 يک
همه چيز از يک سال پيش شروع شد که به فکر بالا زدن آستينها و حضور در عرصه کمک به جامعه هموفيلی افتادم. اما نه، فکر کنم آن سفر 3 سال پيش و آشنا شدن با همه برو بچ هموفيل از دور دنيا بود که جرقه اوليه را زد. شايد هم اصلا اين قضيه از من و ما شروع نمی شود، ريشه اين ايده فوق العاده برمی گردد به 25 سال پيش که فدراسيون جهانی هموفيلی با ورود مديران جوان و مشکلات تر و تازه، یک رشد ناگهانی را تجربه کرد. ولی الان که فکرش را می کنم این ماجرا خیلی اساسی تر از این حرفهاست. اول اولش را باید روی دیوار غارهای ما قبل تاریخ جستجو کرد. یعنی آنجائی که آقا غار نشین مهربان با چماق معروف خودش مشغول یاد دادن شکار گاو میش به بچه غارنشین است و بچه غارنشین هم برای تمرین، آموزه های بزرگتر ها را روی موشها پیاده می کند.
دو
این روزها وقتی همه از رشد و توسعه صحبت می کنند، بی تردید منظور رشد پایدار است. رشدی که هرچند ناچیز ولی تثبیت شده و قدرتمندانه باشد. گامهایی استوار که هیچ قدرتی نتواند به عقب برگرداند. برای این کار هم لازم است که مجموعه مورد نظر هیچوقت بی بنزین نشود. در ساختار سازمانهای غیردولتی هم بنزین یعنی مغز. پس اگر قرار است که این ماشین ما همینطور به جلو حرکت کند باید مدام سیستم را تجدید کنیم. باید مدام فکرهای نو را به مجموعه تزریق کنیم و باید مدام مراقب باشیم که غبار رخوت چهره بشاشمان را کدر نکند.
سه
یکی از آفتهای همیشگی مجموعه های در حال رشد، گسترش باد کنکی است. به عبارتی رشد مجموعه آنقدر سریع و پرشتاب است که همه اعضا قادر به حرکت پایاپا نیستند. نتیجه هم از دو حالت خارج نیست. یا آقای محترمی که با تمام وجود در این بادکنک می دمد آنقدر به این کار خود ادامه می دهند که بادکنک قصه ما "... ترررررق ..." در صورت خودش می ترکد؛ یا بالاخره خسته می شود و "... فررررررت..." بادکنک قصه ما سرگشته و بی قرار به گونه ای در هوا سردرگم می شود که هیچ بیننده ای حتی نمی تواند مطمئن باشد که لاشه آن کجا به زمین خورده است. اینجاست که یک یار جوان و تازه نفس که فوت و فن کار را بلد است می تواند به داد بادبادک باد کن پیر قصه ما بیاد.
چهار
جوانها خوبند. اصلا گلند، ماهند، فرشته اند. لبریز از ایده های داغ داغ و نو اند. ولی جون به جونشان که هم که نکنید، جوانند، بی تجربه اند. راه و از چاه نمی شناسند. کانهو طفلی شیرخوار که با شور اشتیاق فراوان تصمیم گرفته بدن از زمین بردارد و راه رفتن را تجربه کند. اگر کسی نباشد که دست این طفل هیجان زده را بگیرد مسیر را نشانش دهد، آنقدر زمین می خورد که اصلا از را ه رفتن بیزار می شود. اما اگر دستش را بگیرند چشم به هم بزنید، همین طفل ما بزرگ می شود و خود او دست بزرگترها را می گیرد که مبادا یک وقت زمین نخورند.
پنج
به قول پدرم "بچه ها بزرگ می شوند و بابا ها پیر، این رسم دنیاست". با گذشت هر نسل اصلا دنیا عوض می شود. نگاهها و نگرشها عوض می شود. دغدغه ها متفاوت می شود. خواسته ها و نیازها دگرگون می شود. مخصوصا وقتی 60 درصد از جمعیت هم تر و تازه باشند. این وسط اگر مجموعه ای بخواهد که واقعا حرف دل اعضای خودش را بزند باید به تناسب آنها خودش را جوان کند. باید این جوانها را وارد کند تا بتواند دنیا را از دید آنها ببیند و راه حلهای این دوره زمانه ای را هم از زبان آنها بشنود.
و...
حالا اگر این طفل ذوق زده ما که عزم خودش را جزم کرده تا قدمهای اولش را محکم و استوار بردارد و می خواهد اولین موش خودش را شکار کند و نگذارد باد بادکنکش خالی شود، هموفیلی هم داشته باشد، نتیجه می شود انجمن جوانان کانون هموفیلی ایران! نیروی جوانان در کنار تجربه بزرگان، عجب فکر بکری!
                                                                                                                        نوشته : دكتر علي طباطبايي

 

 




چاپ این مطلب |ارسال این مطلب |

 
Login






 مشکل در ورود به سيستم؟
 کاربر جديد؟ !عضو شويد

جستجو


copy right 2007,zendegimagazin.com

Powered by Parsis Co