داستان واقعي :: www.zendegimagazin.com :: زندگی
داستان واقعي

به روز شده در : يکشنبه 19 آبان 1387 - 14:45



اين داستان واقعي است . داستان زندگي من . دختري كه زندگي اش با عشق به يك فرد هموفيلي معنا گرفت. شايد تا قبل از آن نمي دانستم وقتي كه درست از وسط درس كلاس استاد پياده تا حرم مي روي و گريه مي كني ........عاشق شده اي ... در دانشگاه همكلاسي بوديم كه توانائيهايش مرا مجذوب كرد. دست به قلم بود. هميشه ايده هاي جديد داشت و بيشتر از هر كس ديگر از ايمانش مطمئن بودم. گرچه خودش هنوز انكار مي كند.
روزي كه باور كردم برايم از هركس ديگري عزيزتر است بي امان گريستم. من عاشق كسي شده بودم كه به من بي تفاوت تر از همه همكلاسيها يم بود. دوستانم مي گفتند رفتارش نشان مي دهد كه از تو بيزار است.
دو سال در تنهايي من گذشت و تنها خدا مي داند كه مبارزه با دلي كه يك جانبه دلباخته شده يعني چه........
روزي كه يكي از دوستانم سر بسته با او از ازدواج حرف زد و او پرده از راز خود برداشت را هرگز فراموش نمي كنم .....
روزي كه اقرار كرده بود كه خيلي قبل تر از آنكه او براي من مهم باشد من برايش عزيز بوده ام
و تنها دليل بي تفاوت بودنش نسبت به من منصرف كردن من از اين عشق بوده همين !
اينكه نمي خواسته من وارد زندگيش شوم تا مجبورشدم بيماري اش را بپذيرم ... وچه عشقي بالاتر از اين كه دو سال وانمود كني كه بيزاري ولي عشق بورزي...
روزي كه با يك دسته گل سرخ به خواستگاريم آمد در آسمانها بودم ولي او خيلي زود مرا با حرفهايش به زير زمين كشاند.....به من گفت كه يك دانشجوي ساده است و هيچ چيز ندارد .....برگه آزمايش را نشانم داد كه ثابت مي كرد نوع هموفيلي اش ضعيف است . با اين حال برايم از هپاتيت گفت و از ايدز و .....و از بچه ام كه ممكن بود ناقل شود يا بيمار.........
برايم از لحظاتي گفت كه ممكن بود تصادف كند ودارويي نباشد كه به او تزريق كنند.....برايم بيماري اش را در بدترين حالات توضيح داد ...صداقتش را تحسين مي كردم..... ولي آيا واقعا اينقدر همه چيز تاريك بود ؟
هر دختري آرزو دارد كه بهترين زندگي را انتخاب كند وخوشبخت شود.......آيا من بدبخت خواهم شد ؟
مادرم برسرم فرياد زد وپدرم شماتتم كرد كه اصلا چرا اجازه داده ام به خواستگاري ام بيايد .....پدرم با كوهي از كتابهاي هموفيلي به سراغم آمد ......گفت بخوان تا بداني چه مي كني ........ومن با خواندن هر سطرآن كتابها مي گريستم.....
همانروز .....هپاتيت ........ايدز .......يادم هست يكي از شبهاي سرد زمستان به حرم رفتم .......صحن انقلاب روبه روي پنجره فولاد .......زير برف ايستادم وبلند بلند گريستم .......چقدر تنها بودم از خدا خواستم اين عشق را از من بگيرد يا..توان ايستادگي را بدهد.و من با خانواده ام مبارزه كردم ....گفتم كه با او زندگي خواهم كرد .... چرا كه يه تواناييهايش اعتماد دارم. گفتم شايد لحظه ديگر ندانيم كه زنده ايم يا نه پس او و همه زندگي ام را به خدا مي سپارم.....ولي زماني كه سخن از بچه دار شدن و نسل بيمار او شد من شكست خوردم...
به من گفتند حق نداري كه نسل ما را خراب كني و بچه هايي بيمار را تحويل جامعه دهي .
تمام دختران من ناقل مي شدند ولي پسران من سالم بودند.... با برگه آزمايش او رفتم سراغ مشاوره ژنتيك و روانپزشك... مشاوره ژنتيك اين ازدواج را توصيه نمي كرد و روانپزشك هم داروهاي آرامبخش را توصيه مي كرد تا فراموشش كنم....... و من اما چقدر تنها بودم....جواب خانواده ام به او منفي بود.
بازهم دو سال گذشت در اين مدت خواستگاران زياد بودند اما يادش هميشه در قلبم زنده بود. هنوز روبان دسته گل دو سال قبل را نگه داشته بودم كه دوباره با دسته گلي سرخ به خواستگاري ام آمد ...اين بار مي گويد كه كوتاه نمي آيد...خانه خريده..سركار مي رود و...ولي هنوز هموفيل است و خانوادهام هنوز باورش نمي كنند. اكنون اين سطرها را مي نويسم نمي دانم كه سرانجام ما چه خواهد شد....ولي ايمان دارم خداوند مهربان هر دو ما را امتحان مي كتد تا صبر و توكل را تجربه كنيم ....همه چيز را به او سپرده ام... مي دانم كه اگر ازدواج ما درست شود. زندگي ما آنقدرها هم كه خودش مي گويد سخت نخواهد بود. ....واگر هم درست نشود خداوند فردي بهتر از من و خانواده ام را در سر راه زندگي اش قرار خواهد داد....چرا كه او با صداقت و شهامت جزئيات بيماري اش را برايم شرح داد و بارها مرا تشويق به تنها گذاشتنش كرد. به قول خودش مي توانم زندگي آرامي داشته باشم نه با نگراني و اضطراب!
نمي دانم چه بنويسم از اينكه كاش خانوادهام او را باور مي كردند قبل از اينكه از بيماري اش بترسند. از اينكه كاش او قوي تر از اين بود كه بيماري لش با هركس سخن بگويد و ارزش خودش را كمتر از اين بداند كه من در كنارش باشم.... از اينكه كاش هرگز نديده بودمش......اما نه ! گمان نمي كنم بدون ديدن او هرگز عاشق مي شدم .... و گمان نمي كنم كه هيچ چيز جز عشق مي توانست اينطور مرا در مقابل معبود خاضع و تسليم كنم . هيچ چيز جز عشق نمي توانست قلبم را رئوف كند و راز و نيازهغاي شبانه ام را طولاني تر كند.... سپاس مي گويم ترا يگانه معبود من! تقدير تو هرچه كه باشد راضيم به رضايت ....
شيدا صبوري





چاپ این مطلب |ارسال این مطلب |

 
Login






 مشکل در ورود به سيستم؟
 کاربر جديد؟ !عضو شويد

جستجو


copy right 2007,zendegimagazin.com

Powered by Parsis Co