دال مثل درد ـ دَ ـ دِ ـ دُ :: www.zendegimagazin.com :: زندگی
دال مثل درد ـ دَ ـ دِ ـ دُ

به روز شده در : سه‌شنبه 12 آذر 1387 - 14:53


نويسنده : حميد جليلي

يك ماه و خورده اي از پائيز و زنگ مدرسه نگذشته بود كه دو تا از پسرعمه هام كه بگي نگي ، همسن و سال هم بوديم از شيراز براي ديدن ما به تهران اومده بودند. من هم به محض اينكه از مدرسه به خونه برگشتم با ديدن اونها كه همبازي هاي دوران بچگي من بودند بقدري خوشحال شدم، كه ، كيف و كتاب و دفترم يه گوشه اي رها كرده و با ديدن اونها فوراٌ مشغول بازي و شيطنت شدم و ما در ظرف يك چشم به هم زدن چنان آتشي بر پا كرديم كه نگو و نپرس. مادرم بچاره ام زير چشمي از دور هواي من را داشت و از طرفي هم رويش نمي شد كه به مادر آن دو پسرك شيطان و بازيگوش كه پس از مدتها به منزل ما آمده بودند يك تذكري بدهد . او براي آرام كردن ما با آوردن شكلات و اسباب بازي و كتاب داستان و دفتر نقاشي و ... دست به هر كلكي زد ولي ما حتي براي يك دقيقه هم كه شده ،‌ آرام نگرفتيم آنقدر بازي و شيطنت و جفتك ، چارگوش انداختيم تا اينكه ناگهان يكي از آن دو پسرك آتش پاره كه از ديوار راست هم بالا مي رفت ، دو دستي مرا به شدت به عقب هل داد طوري كه من هم ، تعادل خودم را از دست دادم و تلوتلو خوران عقب ، عقب ، رفته و از پشت به روي چهارچوب درب اطاق افتادم. فرياد شادي و قهقهه اونها به آسمان برخواست. خلاصه آن شب به هر ترتيب به خير گذشت و اونها هم كه براي يك مسافرت كوتاه به تهران آمده بودند، براي ديدن ساير اقوام صبح روز بعد از ما خداحافظي كردند. من هم مثه هميشه با كيف كوله پشتي خودم به طرف مدرسه راه افتادم. همينكه خواستم دولا شده و پشت نيمكت سه نفره كلاسمان بنشينم، حس كردم يك چيزي توي كمرم هست كه مانع از نشستن من بر روي نيمكت مي شه . به هر بدبختي كه بود در پشت نيمكت خود، جاي گرفتم اون روز نمي دونم چرا هيچ چي، نه بچه ها و نه خانم معلم نه تخته سياه و نه حتي كيكي خوشمزه اي كه مادرم بعنوان خوراكي تو كيف كوچكم گذاشته بود برام مزه نداشت. انگار، دقيقه هاي ساعت ديواري كلاسمون هم مثل خود من، حال تكون خوردن نداشتن، دف ، دفه به ياد شيطوني ها و بازيگوشي هاي ديروز مي فتادم، به ياد خنده ها و قهقه هايي كه شايد هيچ وقت ديگه اي تكرار نشدند ولي يكدفه، درد وحشتناكي از پشتم بلند مي شد و تمام فكرم را از هم مي پاچيد. تا اينكه، خانم معلم روي تخته با گچ سفيد نوشت : دال و با گچ صورتي خوشرنگي هم سه علامت فتح، كسره و ضمه گذاشت و با صداي بلند گفت: " بچه ها اين حرف داله و با گذاشتن اين حركتها خونده ميشه
دَ مثل دَست دِ مثل د‌‌ِراز دُ مثل دوچرخه بعدش هم رو به بچه ها كرد و گفت : " حالا نوبت شماست ، هر كس كه مي تونه با حرف دال يك كلمه بسازه دستش را بلند كنه" . بچه ها هم كه در اون سن و سال احساس رقابت شديدي با هم داشتند، همه دستشون را بلند كردند و مثل هميشه ولوله اي براه انداختند كه:
" خانم اجازه ما بگيم، خانم اجازه ما بگيم "خانم معلم همة آنها را دعوت به سكوت كرد و گفت: همه بنشينيد و فقط دستتون را بالا ببريد تا من خودم، يكي يكي از بين شما انتخاب كنم همه ساكت به جاي خودشون نشستند و دستهاشون را بالا بردند، اما همشون، مثل مرغ سركنده در حالي سكوت كرده بودند داشتند بال، بال مي زدند تا اينكه خانم معلم به نفر سوم رديف وسط يعني رضا عايفي اشاره كرد و گفت "عايفي بگو ببينم مثل چي: رضا هم در نهايت ادب گفت: خانم اجازه مثل درخت".
خانم معلم نگاهي به ته كلاس كه طبق معمول هميشه از قافله عقب بودند و جاي اراذل و اوباش و بچه هاي دو ساله بود كرد و با دست به آخرين نفر گوشة كلاس يعني همايون فتحعلي كه پسرك چاق و تپلي كه پدرش نيز قصاب محل بود كرد و گفت: "همايون جان تو چرا ساكت نشستي مي توني يك كلمه بگي كه اولش با حرف دال شروع شده باشه؟". همايون كه هميشه در حال خودرن بود و به چيزي جز خوراكي فكر نمي كرد و از زور فرط چاقي نفسش به سختي بالا مي اومد جواب داد : " خانم اجازه مثل دنبه" كه همة بچه ها يكصدا به مثالي كه او زد، خنديدند. خانم معلم هم گفت: "آفرين پسرم معلومه كه حسابي تو كارها به پدرت كمك مي كني". سپس به رديف اول نيمكت چهارم نفر آخر رو كرد و گفت: "سعيد تو جواب بده" سعيد هم كه پسرك شيرين زباني بود در پاسخ گفت: " خانم اجازه دِ مثل
دشتكش " باز هم همة بچه ها به او خنديدند خلاصه از اين طرف و آنطرف يكي پس از ديگري مثالهايي را از حرف دال مي آوردند اما من با وجود اينكه جزو شاگرد زرنگ هاي كلاس بودم به خاطر درد كمرم، هيچ تمايلي به شركت در اين جلسة سئوال و جواب نداشتم و خدا خدا مي كردم كه هر چه زودتر زنگ بخوره و به خونه برگردم غرق در همين افكار و خدا خدا كردن ها بودم كه ناگهان حس كردم، كه كسي دستش را بر روي شانه ام گذاشته و آره اون خانم معلممون بود رو به من كرد و گفت : "حميد، امروز چرا ساكتي، پسرم، مي توني يك مثال از حرف دال بزني كه من بي اختيار با صداي بلند گفتم "خانم اجازه، درد دارم" خانم معلم با تعجب زياد گفت "آفرين پسرم" "بچه ها برايش يك كف بزنيد چون دو كلمه رو با هم در يك جمله بكار برد. "دَرد دارم".
صداي كف زدن بچه ها به طور وحشتناكي در گوش من پيچيد ، انگار صدتا كبوتر وحشي داشتند دور سرم بال بال مي زدند با وجود اينكه، از شدت درد داشتم مثل مار به خودم مي پيچيدم، در نهايت تعجب ، تو دلم گفتم :
"عجب ها!!!!،بجاي اينكه ، به حالم گريه كنند، نشستند دارند ، تشويقم هم مي كنند!!!"





چاپ این مطلب |ارسال این مطلب |

 
Login






 مشکل در ورود به سيستم؟
 کاربر جديد؟ !عضو شويد

جستجو


copy right 2007,zendegimagazin.com

Powered by Parsis Co