در بیابان همسفر بودند. در طول راه باهم دعوا کردند. یکی به دیگری سیلی زد. دوستی که به شدت صورتش درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت: «امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد.» آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدند و تصمیم گرفتند حمام کنند. ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد. او روی سنگ نوشت: «امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد.» دوستی که او را سیلی زده و نجات داده بود پرسید: «چرا وقتی سیلی ات زدم بر روی شن و حالا بر روی سنگ نوشتی؟» دوستش پاسخ داد: «وقتی دوستی تو را ناراحت میکند باید آن را برروی شن بنویسی تا بادهای بخشش آنرا پاک کند. ولی وقتی به تو خوبی میکند، باید آنرا روی سنگ حک کنی تا هیچ بادی آن را پاک نکند.»
نویسند: سیمون فردریك