بيمار خاص ، بنده خاص :: www.zendegimagazin.com :: زندگی
بيمار خاص ، بنده خاص

به روز شده در : شنبه 3 مرداد 1388 - 12:8



سلام بر همشاگرديهاي هموفيلي.
اسم من ف . ک است ۱۲ ساله دلم گرفته است کنج حياط خانه محقرمان نشسته ام سکوتي مبهم همه جا را فرا گرفته است به فکر عميقي فرو رفته ام بعضي مواقع از پدر بزرگم که خودش ناقل بيماري است مي پرسم که بيماري خاص يعني چه ؟
او مي گويد نگو بيمار خاص بگو بنده خاص . اوکه از اعتقادات بسيار بالايي برخوردار است هميشه به من روحيه ميدهد. ميگويد دخترم خداوند همه نعمت هايش را چه از نظر معنوي و مادي به بنده هايش نمي دهد براي اينکه او را آزمايش کند و ببيند بنده اش چقدر صبر و تحمل دارد آيا خون بدن او که فقط يک فاکتور کم دارد نسبت به بقيه فاکتور هايش شکرگذار هستند يا نه اگر ما شکر گذار خدا باشيم مسلما بنده خاص خدا هستيم نه بيماري خاص.
همانطور که به فکر فرو رفته و به گوشه اي مات و مبهوت نگاه مي کنم مي بينم که مورچه اي دانه اي را با تلاش به سمت لانه اش مي برد چون به تنهايي قدرت ندارد و زورش نمي رسد باز مجددا تلاش ميکند و مورچه هاي ديگر کمکش مي کنند و بار او را به مقصد مي رسانند به خودم روحيه ميدهم و مي گويم من تنها نيستم . کساني هستند که مرا و امثال مرا ياري کنند مثل خيرين که اين کانون هموفيلي به همت والاي آنها برپاست .
ساعت نزديک غروب است درخت انگور حياطمان برگهايش سبز شده و حکايت از شادابي و طراوت بهار دارد خورشيد کم کم به طرف غروب پيش ميرود از لابه لاي برگها و شاخه ها که مثل يک حباب به هم پيوسته اند و سايه و آفتاب مشبکي بوجود آمده است مي نگرم ناگهان باز به فکر مريضيم مي افتم کاش پلاکتهاي بدن من هم مي توانستند يک حباب تشکيل بدهند و جلو خونريزي را بگيرند .
ناگهان زنگ درب خانه به صدا در مي آيد و سکوتي که همه وجودم را فرا گرفته مي شکند و عمه ام که مريضي مشابه من دارد از در وارد مي شود با صداي لرزان و چشم هاي اشک آلود وارد خانه مي شود پدر بزرگم مي پرسد که چرا رنگت پريده است؟ او با افسردگي و نا اميدي که همه وجودش را گرفته است . ميگويد متخصص خون مي گويدکه به دليل اين که ماهيانه پلاکت ميزني پلاکت هاي بدنت خوب فعاليت نمي کند بايستي يک نفر داوطلب پيدا کني که خونش مورد آزمايش قرار گيرد و کاملا سالم و از نظر گروه خوني هم با تو يکسان باشد و چند واحد پلاکت تازه به عمل آورده و جايگزين کنيم من کاملا مات و مبهوت مانده بودم که ناگهان پدر بزرگم سکوت را در هم شکست و گفت به خدا توکل کنيد همه چيز درست مي شود، بلا فاصله چند نفر فداکار داوطلب شد که خونش مورد آزمايش قرار گيرد ولي متاسفانه خون هيچ کدامشان مورد آزمايش قرار نگرفت . تا اينکه يکي از کارکنان صديق آزمايشگاه به صورت فرشته نجات در آمد و داوطلب شد که خون او هم مورد آزمايش قرار گيرد و پس از بررسي هاي کامل هم از نظر گروه خوني و هم از سلامتي کامل برخوردار بود که دو واحد پلاکت تازه از خون او تهيه کردند و خونش در رگهاي عمه من جريان پيدا کرد و از خطر مرگ نجات پيدا کرد. به ياد حرف پدر بزرگم افتادم که مي گفت بيمار خاص يعني بنده خاص.
همشاگرديهاي هموفيلي بياييد دست در دست هم داده و يک صدا فرياد بزنيم درود بر بندگان خاص خدا.

ف ـ ك – 12 ساله از مشهد




چاپ این مطلب |ارسال این مطلب |

 
Login






 مشکل در ورود به سيستم؟
 کاربر جديد؟ !عضو شويد

جستجو


copy right 2007,zendegimagazin.com

Powered by Parsis Co